
نام و نام خانوادگی : محمد رضا شجریان
تاریخ تولد : اول مهر 1319 شمسی برابر با 21 سپتامبر 1940
محل تولد : شهر مقدس مشهد
........................
استاد محمد رضا شجریان در خاندانی که هنر از هر دو سو موروثی بود،(خاندان پدر صوت دلنشین و خاندان مادری خوشنویسی و موسیقی) دیده به جهان گشود.
هنگامی که محمد رضا شجریان به دنیا آمد والدین او هرگز تصور نمی کردند که چه هدیه بزرگی به دنیای هنر و موسیقی تقدیم می کنند. محمد رضا اولین فرزند خانواده شان بود. مهدی شجریان پدر محمد رضا ، دارای صدای خوشی بود و مایل بود که محمد رضا را تحت تعلیم خود درآورد.
محمد رضا شجریان پنج فرزند دارد با نام های فرزانه، افسانه، مژگان و همایون از همسر اول و رایان از کتایون خوانساری همسر دوم ایشان .
مژگان شجریان نامی است که در اکثر کاستهای استاد به چشم میخورد ایشان دارای مدرک MS گرافیک هستند و به همراه همسرشان محمد علی رفیعی که مهندس است به کارهای طراحی کامپیوتری کاستهای استاد می پردازند.
همایون شجریان هم از سن 15 سالگی همراه پدر به کار خوانندگی مشغول است. شجریان عاشق گل و طبیعت است و همه گلها را به خوبی میشناسد و با کشاورزی کاملا آشنایی دارد. ایشان باغی در هشتگرد حوالی کرج دارد که آخر هفته ها در آنچه به گلکاری می پردازند.
و از بین خوانندگان قدیمی او کارهای قمرالملوک وزیری، بنان، ظلی، تاج اصفهانی و پاورتی است.
.jpg)
.jpg)
.jpg)
......................
آثار وی عبارتند از :
غوغای عشق بازان
بهاریه
بیداد
آستان جانان
سر عشق
نوا
دستان
سروچمان
پیام نسیم
دل مجنون
آسمان عشق
دل شدگان
خلوت گزیده
یاد ایام
چشمه نوش
جان عشاق
همایون مثنوی
گنبد مینا
عشق داند
راز دل
انتظار دل
رسوای دل
راست پنجگاه
شب وصل
معمای هستی
چهره به جهره
شب سکوت کویر
آرام جان
آهنگ وفا
بوی باران
پیوند مهر
زمستان است
بی تو بسر نمی شود
فریاد
دود عود
در خیال
سپیده
.jpg)
بیاد عارف
قاصدک
جام تهی
جان جان
گلبانگ 1و2
رباعیات خیام
دیلمان
چاووش 2
اجراهای خصوصی و متفرقه
گلها
منبع:http://site.zendehrood.com
وظیفه ی هر ایرانی پاسداری از آیین ها وسنت های دیرینه ی اجداد وپدرانش است.مگر نه؟یکی از این آیین ها موسیقی است.که می بینیم ایرانی امروز بر خلاف پدرش روی خوشی به آن نشان نداده و تحت تاثیر موسیقی هیجانی غرب حتی پیشینه ی خود را به باد فراموشی سپرده است.امروز وظیفه ی همه ی ما احیای موسیقی سنتی است.عاجزانه تقاضا می کنم که اگر به وطن و آیین های پدران خویش احترام می گذارید برای ترویج موسیقی اصیل ایرانی تلاشی هرچند اندک(حتی در سطح خانواده دوستان و وبلاگ خود)انجام دهید .آری! این موسیقی به راحتی به ما نرسیده که به راحتی از کف ما برود.
آیا شما خسرو گلسرخی را می شناسید؟
خدايا ! مرا از چهار زندان بزرگ انسان : طبيعت ، تاريخ ، جامعه و خويشتن رها کن ، تا آنچنان که تو ، اي آفريدگار من ، مرا آفريده اي ؛ خود آفريدگار خود باشم ، و نه خود را با محيط ،که محيط را با خود ، تطبيق دهم.
خدايا ! آتش مقدس شک را آنچنان در من بيفروز تا همه يقين هايي را که در من نقش کرده اند ، بسوزد.و آنگاه ، از پس توده اين خاکستر ، لبخند مهراوکه بر لبهاي صبح يقيني شسته از هر غبار طلوع کند .(ادامه دارد)
خدايا ! «عقيده» مرا از دست «عقده ام» مصون دار.
خدايا ! به من قدرت تحمل عقيده مخالف را ارزانی دار.
خدايا ! مرا همواره آگاه و هوشيار دار ، تاپيش از شناختن درست و کامل کسي يا فکري درباره آن قضاوت نکنم.
خدايا ! خودخواهي را چندان در من بکش ، يا چندان برکش ، تا خودخواهي ديگران را احساس نکنم ، و از آن در رنج نباشم.
خدايا ! مرا ، در ايمان "اطاعت مطلق " بخش !تا در جهان "عصيان مطلق" باشم.
خدايا ! ياري ام ده تا ؛ شهرت ، مني را که "مي خواهم باشم " قرباني مني که "مي خواهند باشم"
نکند
خدايا ! به من "تقواي ستيز" بياموز ، تا در انبوه مسئوليت نلغزم و از "تقواي پرهيز" مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.(ادامه دارد)
منبع:آسمونی ها
نیمه شعبان در اذهان شیعیان و محبان اهل بیت (ع) به عنوان روز میلاد نجات بخش موعود حضرت مهدی (عج ) معنا و مفهوم یافته است ؛ روز میلاد بزرگ مردی که انسانیت ؛ ظهور او را به انتظار نشسته و عدالت برای پای بوس قدمش لحظه شماری می کند .
نیمه شعبان اگر چه شرافتش را وامدار مولود خجسته ای است که در این روززمین را با قدوم خود متبرک ساخته است ؛ اما همه عظمت آن در این خلاصه نشده و در تقویم عبادی اهل ایمان نیز از جایگاه و مرتبه والایی برخوردار است. (در ادامه مطلب) منبع:ملت نیوز

.::ادامه مطلب::.
یک هفته ای هست که مطلب نذاشتم .آخه رفته بودم زیارت امام رضا.جاتون خالی بود.باید یه تشکر ویژه بکنم از آقا وحید شکرگزار که این مدت مطالب رو آپ کرده.راستی تولد آقا امام زمان هم مبارک.من هم امروز به سال قمری ۲۰ ساله شدم.همه تونو دوس دارم.موفق باشید.
![]()
نامه به حدی زیباست که هرچی بخونید از خوندن اون سیر
نمی شوید و پی به شخصیت والای چارلی چاپلین
میبرید ................

ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .
اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس
قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی
شنيدنی است: (در ادامه مطلب)
.::ادامه مطلب::.
دکتر چمران قبل از پیروزی انقلاب اسلامی به مدت 9 سال در لبنان بود. او ابتدا به دعوت امام موسی صدر مسئولیت مدیریت هنرستان صنعتی جبل عامل را در جنوب لبنان بر عهده گرفت و پس از در تقویت حرکت المحرومین و تاسیس اولین جنبش نظامی شیعیان جنوب لبنان «امل» نقشی اساسی داشت.
پایگاه پرس تی وی بیروت از امروز تا 31 خردادماه (سالروز شهادت دکتر چمران) برای معرفی هر بیشتر این شخصیت بی مانند به مرور مجموعه ای از دستنوشته های او را منتشر خواهد کرد. برخی از این دستنوشته ها ممکن است پیش از این منتشر شده باشند، اما بسیاری از آنها برای اولین بار است که منتشر می شوند.
هجوم چپ و راست
- خدایا روزگاری آمد که مسیحیان کتائبی از جلو به ما حمله ور شده و مارا می کشتند و خانه های ما را زیر بمبارانها به آتش می کشیدند، و احزاب و منظمات افراطی چپ نیز از پشت بما خنجر می زدند، روزنامه ها و رادیوها و تلویزیونهای چپ و راست بما فحش می دادند و ما را متهم به خیانت می کردند، همه راهها مسدود شده بود، خدایا ترا شکر میکنم که راه پرافتخار شهادت را در جلوی ما گشودی، که با ایمان بتو و اطمینان خاطر، در راه حق، قدم برداریم و با تکیه به شهادت همه دشمنان را خلع سلاح کنیم.
از شهید چمران

فرمانده بی ادعا
یکی از افراد مسن گردان 410غواص آقای باقری اهل کشکوئیه رفسنجان بود . او تعریف می کرد یک بار ساعت 2 نیمه شب برای انجام نافله شب بلند شدم , دیدم در دستشویی بسته است ولی از داخل صدای شیر آب و شستشو می آید. هر چه در زدم کسی باز نکرد بالاخره فریاد زدم تا در را باز کند. در باز شد و دیدم حاج احمد پاچه های شلوار را تا زانو بالا زده و در حال تمیز کردن دستشویی های پادگان است . من شرمنده این حرکت ارزشمند فرمانده گردان شدم قبل از اینکه من باب سخن را باز کنم حاج احمد گفت : مبادا تا من زنده ام جایی این مطلب را عنوان کنی که من در روز قیامت دامن تو را می گیرم .
در آن فضای جنگ مبارزه با نفس و بالابردن اخلاص این حداقل کاری بود که رزمندگان انجام می دادند.
وصال با سیم خاردار
شب عملیات کربلای 5 وقتی وارد آب شدیم ماه کاملا بالا بود . به سمت خاکریز عراقیها حرکت کردیم . حاج قاسم (سردار سلیمانی ) با دوربین دید در شب بچه ها را نگاه می کرد می گفت : « دلهره عجیبی پیدا کردم , چون آسمان مهتابی بود و من از شروع کار تا نزدیک دشمن شما را می دیدم و مرتب متوسل به حضرت زهرا (س ) می شدم که عملیات لو نرود. »
ما وسطهای آب بودیم که دشمن دو تا خمپاره ایذایی شلیک کرد. بچه ها مشغول ذکر و پیشروی بودند . به پشت موانع که رسیدیم با 100متر سیم خاردار فرشی مواجه شدیم . به تخریب چی گفتم سیم ها را بچین , با اولین چیدن , منور هشدار دهنده را شلیک کردند. وقت بسیار تنگ بود در این میان شهید « حسین عالی » نوجوان شجاع زابلی بر روی سیم خاردارها خوابید و بچه ها از روی او عبور کردند و خط دشمن را شکستند. حسین عالی در همانجا به شهادت رسید.
نور شهادت
معمولا یک شب قبل از عملیات , فرمانده گردان و مسئول محور شناسایی , محور عملیات را چک می کردند. آن شب نیز حاج احمد و مسئول محور برای آخرین چک رفتند. من نگران بودم .تلاطم عجیبی وجودم را ناآرام می کرد و به سنگر رفته و سعی کردم بخوابم . خوابم نمی برد. منتظر بازگشت حاج احمد بودم . تا اینکه ساعت 5/3 نیمه شب او آمد . سنگر تاریک بود , با ورود او فضای سنگر روشن شد. خود را به خواب زدم . حاج احمد لباسهای غواصی را بیرون آورد و بادگیر پوشید و پتویی دور خود پیچید و شروع به خواندن نماز کرد. آرام آرام گریه می کرد. نوری که بواسطه حضور حاج احمد سنگر را روشن کرده بود به دلم گواهی داد که حاج احمد شهید می شود و چنین شد.

خدمتگزاری در محضر امام عصر علیه السلام شرایطی دارد که باید آنرا دانست. امام صادق علیه السلام می فرمایند: اگر من دوران مهدی علیه السلام را درک می کردم خدمتگزاری او را می کردم». امامی که بنیانگذار مکتب تشیع است و همیشه اهل علم و عبادت، بزرگترین وظیفه و عبادت را در دوران امامت امام عصر علیه السلام خدمتگزاری به مولا علیه السلام می داند. این وظیفه هر شیعه و محب امام زمان علیه السلام را بیان نموده و مقصد ما را مشخص می سازد.
اما ویژگی و شرایط خدمتگزاری را می توان در کلام امام زمان علیه السلام جستجو کرد. امام زمان علیه السلام در فضیلت حضرت عباس علیه السلام (در زیارت ناحیه مقدسه) می فرمایند:...(در ادامه مطلب)
منبع: http://www.yoosof.com
.::ادامه مطلب::.
|
تروریست های بازداشت شده در بصره، علاوه بر مقادیر زیادی مهمات و نقشه، نوعی چاشنی بمب با خود حمل می کردند که از مهمات سازمانی ارتش عربستان است. |
|
یک مقام عالیرتبه امنیتی استان بصره عراق در گفتگو با خبرنگار «جهان» در خوزستان، با تأیید خبر بازداشت دو تبعه سعودی در این استان، ظرف چند روز گذشته گفت: 11 نفر در این ارتباط طی 48 ساعت گذشته در بصره و اطراف آن دستگیر شدند. وی افزود: این افراد دستگیر شده در ارتباط با دو تبعه سعودی هستند که هدف اصلی آنها حمله به جشن های شعبانیه شیعیان در بصره و اطراف آن بوده است، تا بتوانند به اختلافات مذهبی در این مناطق دامن بزنند. وی تصریح کرد: با توجه به تعداد نفرات و حجم مهمات آماده شده، در صورت عدم بازداشت این افراد، قتل عام وسیعی در اعیاد شعبانیه صورت می گرفت. این مقام ارشد امنیتی خاطرنشان کرد: از افراد دستگیر شده مقادیر زیادی مهمات و نقشههای مربوط به استان بصره کشف شده، همچنین دفترچههایی حاوی اطلاعاتی در ارتباط با چهره های شاخص در این استان از این افراد به دست آمده است. وی افزود: اتباع سعودی دستگیر شده، با خود چند دستگاه خودرو از عربستان به استان بصره منتقل کردند که احتمالاً برای عملیات انتحاری از آنها استفاده میشده است. این مقام امنیتی در ادامه گفت: پلیس بصره به شدت در ایام شعبانیه اوضاع این شهر مهم عراق را زیر نظر داشته تا از بروز هرگونه حادثهای در این ارتباط جلوگیری کند. این در حالی است که آگاهان سیاسی در بصره اعلام میکنند، برخی از افراد دستگیر شده در ارتباط با این اتباع سعودی از طریق دریا مهماتی را وارد استان بصره کرده بودند. وی گفت: در همین راستا در نزدیکی منطقه زبیر و در نزدیکی تاسیسات نفتی جنوب بصره، 2 تبعه سعودی همراه با مهمات و اسلحه در یک خودرو دستگیر شدند. هم چنین به همراه این دو تن، دو تبعه عراقی نیز که یکی از آنان عضو سابق حزب بعث است، دستگیر شد. این مقام امنیتی عراق فاش کرد: این دو سعودی مسلح که با خود پاسپورتهای کویتی، سعودی، سوریه و لبنانی به همراه داشتند، در بازجویی اعتراف کردهاند که برای حمله به تاسیسات نفتی جنوب عراق و همچنین بمب گذاری در جشنهای شعبانیه هفته قبل، از طریق منطقه مرزی موسوم به منطقه بیطرف عربی وارد خاک عراق شدهاند. این مقام مذکور افزود: تروریست ها نوعی چاشنی بمب با خود حمل می کردند که به عامل نارنجی معروف و از مهمات سازمانی ارتش عربستان است. |
و نيز مي¬ترسم از اين فضلاي افواه¬الرجالي شود:
از روي مجلات ماهيانه، اگزيستانسياليست و مارکسيست و غيره شود.
و از روي اخبار خارجي راديو و روزنامه، مفسر سياسي،
و از روي فيلم¬هاي دوبله شده به فارسي، امروزي و اروپايي،
و از روي مقالات و عکس¬هاي خبري مجلات هفتگي و نيز ديدن توريست¬هاي فرنگي که از خيابان¬هاي شهر مي¬گذرند، نيهيليست و هيپي و آنارشيست،
و يا [ از روي] نشخوار حرف¬هاي بيست سال پيش حوزه¬هاي کارگري حزب توده، ماترياليست و سوسياليست چپ،
و از روي کتاب¬هاي طرح نو ، "اسلام و ازدواج" ، "اسلام و اجتماع"، "اسلام و جماع"، اسلام و فلان و بهمان ... اسلام شناس،
و از روي مرده ريگ انجمن پرورش افکار بيست ساله، روشنفکر مخالف خرافات،
و از روي کتاب چه مي¬دانم، در باب کشور¬هاي در حال عقب رفتن، متخصص کشور¬هاي در حال رشد،
و از روي ترجمه هاي غلط و بي¬معني از شعر و ادب و موزيک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذيان گوي ِ مريض ِ هروئين گراي ِ خنگ، که يعني: ناقد و شاعر نوپرداز و ... (ادامه دارد)
زندگی نامه ی دکتر
بسم الله الرحمن الرحیم
منالمؤمنینرجالصدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضینحبه و منهم من ینتظر و مابدلوا تبدیلا.
«قرآن کریم- الاحزاب آیه23»
سخن گفتن از شهیدی با ابعاد گوناگون، از اسوهای که جمع اضداد بود، از آهن و اشک، از شیر بیشه نبرد و عارف شبهای قیرگون، از پدر یتیمان و دشمن سرسخت کافران بسیار سخت بلکه محال است.
سخن گفتن از شهید دکتر مصطفی چمران، این مرد عمل و نه مرد سخن، این نمونه کامل هجرت، جهاد و شهادت، این شاگرد مکتب علی(ع)، این مالکاشتر جنوب لبنان و حمزه کربلای خوزستان سخت و دشوار است. چرا که حتی نمیتوان یکی از ابعاد وجودی او را آنگونه که هست، توصیف کرد و نبایست انتظار داشت که بتوانیم تصویر کاملی در این مختصر از او ترسیم نمایئم، که مردان و رهروان راه علی(ع) و حسین(ع) را با این کلمات مادی و معیارهای خاکی نمیشود توصیف نمود و سنجید.
این مروری است گذرا و سریع، بر حیات کوتاه اما پرحادثه و سراسر تلاش، ایثار، عشق و فداکاری شهید دکتر مصطفی چمران.
تولد:
دکتر مصطفی چمران در سال 1311 در تهران، خیابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولک متولد شد.
تحصیلات:
وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال 1336 در رشته الکترومکانیک فارغالتحصیل شد و یکسال به تدریس در دانشکدة فنی پرداخت
. . .
.::ادامه مطلب::.
|
| ||
|
...محمد درهراسی و هم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت:بخوان!
| ||
|
.::ادامه مطلب::.
ادامه وصیت نامه دکتر شریعتی
...همه اميدم به "احسان" است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و اين که اين دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن¬ها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرايط کنوني جامعه ما، دختر شانس آدم حسابي شدنش بسيار کم است، که دو راه بيشتر ندارد و به تعبير درست؛ دو بيراهه:
يکي؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردن¬هاي زشت و نفرت بار، احمقانه زيستن که يعني زن نجيب متدين. و يا تمام شخصيت انساني و ايده¬آل و معنويش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزش¬هاي متعاليش در اسافل اعضايش خلاصه شدن و عروسکي براي بازي ابله¬ها و يا کالايي براي کسبه مدرن و خلاصه دستگاهي براي مصرف کالاهاي سرمايه¬داري فرنگ شدن که يعني زن روشنفکر متجدد. و اين هر دو يکي است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتي از انسان بودن خارج شود، ديگر چه فرقي دارد که يک جغد باشد يا يک چُغوک ، يک آفتابه شود يا يک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقي گردد يا مستراح فرنگي؟ و آنگاه در برابر اين تنها دو بيراهه¬اي که پيش پاي دختران است سرنوشت دختراني که از پدر محرومند تا چه حد مي¬تواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکي تنها، در اين تند موج ِ اين سيل کثيفي که چنين پر قدرت به سراشيب باتلاق فرو مي¬رود تا کجا مي¬تواند بر خلاف جريان شنا کند و مسيري ديگر را برگزيند؟

گر چه اميدوار هستم؛ که گاه در روح¬هاي خارق¬العاده چنين اعجازي سر زده است. پروين اعتصامي از همين دبيرستان¬هاي دخترانه بيرون آمده، و مهندس بازرگان از همين دانشگاه¬ها و دکتر سحابي از ميان همين فرنگ رفته¬ها و مصدق از ميان همين "دوله" ها و "سلطنه" هاي "صلصال کالفخار من حماء مسنون"، و "اينشتين" از همين نژاد پليد و "شوايتزر" از همين اروپاي قسي آدمخوار و "لومومبا" از همين نژاد برده و "مهراوه" پاک از همين نجس¬هاي هند و پدرم از همين مدرسه¬هاي آخوند ريزو ... به هر حال "آدم" از لجن و "ابراهيم" از "آزر" بت تراش و "محمد" از خاندان بتخانه دار ، به دل من اميد مي¬دهند که حساب¬هاي علمي مغز را ناديده انگارد و به سر نوشت کودکانم در اين لجنزار بت پرستي و بت تراشي که همه پرده دار بت خانه مي¬پرورد اميدوار باشم...(ادامه دارد)
اينها را به نيت آن ننوشته ام كه كسي بخواند و برمن رحمت آورد, بلكه نوشتهام كه قلب آتشينم راتسكين دهم وآتشفشان درونم را آرام كنم...
«خدايا خسته و دلشكسته ام, مظلوم از ظلم تاريخ ,پژمرده از جهل اجتماع,ناتوان در مقابل طوفان حوادث,نااميد در مقابل افق مبهم و مجهول, تنها,بي كس,فقير در كوير سوزان زندگي, محبوس در زندان آهنين حيات دل غمزده و دردمندم آرزوي آزادي ميكند و روح پژمردهام خواهش پرواز دارد تا ازبار هستي برهد و با خداي خود به وحدت رسد.»
خدايا بهتو پناه مىبرم.
خدايا بهسوى تو مىآيم.
خدايا بدبختم.
خدايا مىسوزم.
خدايا قلبم در حال تركيدن است.
خدايا رنج مىبرم.
خدايا جهان به نظرم تيره و تار شده است.
خدايا بيچاره شدهام.
خدايا عشق حتى عشق محبوبترين كسانم مكدر شده است.
خدايا بدبختم.
(بقیه در ادامه مطلب)
.::ادامه مطلب::.
من مسئوليت تام دارم كه در مقابل شدايد و بلايا بايستم، تمام ناراحتىها را تحمل كنم، رنجها را بپذيرم، چون شمع بسوزم و راه را براى ديگران روشن كنم، به مردگان روح بدمم. تشنگان حق و حقيقت را سيراب كنم.
اى خداى بزرگ، من اين مسئوليت تاريخى را در مقابل تو به گرده گرفتهام و تنها تويى كه ناظر اعمال
منى و فقط تويى كه به او پناه مىجويم و تقاضاى كمك مىكنم.
(بقیه در ادامه مطلب)
.::ادامه مطلب::.
دستي افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد ، هر
قطره شود خورشيدي
باشد كه به صد سوزن نور ، شب ما را بكند
روزن روزن.
ما بي تاب ، و نيايش بي رنگ .
از مهرت لبخندي كن ، بنشان بر لب ما
باشد كه سرودي خيزد در خورد نيوشيدن تو.
ما هسته پنهان تماشاييم.
ز تجلي ابري كن ، بفرست ، كه ببارد بر سر ما
باشد كه به شوري بشكافيم ، باشد كه بباليم و
به خورشيد تو پيونديم...
منبع:http://www.sohrabsepehri.com
.::ادامه مطلب::.
ملالتبار است؛ مىخواهم از همه فرار كنم، مىخواهم به كُنج عزلت بگريزم. آه دلم گرفته، در زير بار
فشار خرد شدهام.
(بقیه در ادامه مطلب)
.::ادامه مطلب::.
[ خسرو شكيبايي ]
صداي پاي آب عنوان كاستي است از شعرهاي سهراب سپهري با صداي خسرو شكيبايي كه اخيرا" به بازار نوار عرضه شده . از شكيبايي در اين مورد كه آيا فعاليت در اين زمينه را به طور مداوم دنبال خواهد كرد يا در كنار بازيگري گاهي در حد يك دل مشغولي به آن خواهد پرداخت و همچنين از علاقه اش به شعرهاي سپهري پرسيديم . مي گويد: " دلمشغولي با تمام دل ، از سر نياز يا با تمامي وجود خواستن . نمي دانم ! فقط اين را ميدانم كه (سهراب) براي من همه زندگيست. براي من تبلور انسان است. انساني كه رو به سوي روشني دارد ، انساني كه خود جهاني كوچك است ، انساني كه در عين ساكن بودن در نقطه اي ، به ته درياها و اوج آسمان ها و هزار توي زمان راه يافته است.
وقتي كه يك سلام ساده ، يك "دوست خواهم داشت" حالا، صميمي ، مي تواند در خلوت عزيزانم خوش بنشيند ،وقتي كه عشق به انسان را در تمامي پاره پاره تنم ، براي مردم وطنم پيش كش زندگي كرده ام ، پس ديگر اين دل مشغولي شاه نشين چشم دل من خواهد بود. هميشه با من ، خود من خواهد بود و شد."
شكيبايي در پاسخ به سوال ديگرمان در مورد شيوه اجرا و نوع گويش در اين كاست مي گويد: " بشر امروز با همه پيشرفتهاي معجزه آسايش كه در قلمرو علم و فن كرده است . در اصل ، همان بشر عاجز هزاران سال پيش است و اين بشر احتياج به شكفتگي روح دارد، احتياج به غم دارد، ناكامي را به همان اندازه دوست دارد كه كام. جدايي را به همان اندازه دوست دارد كه وصل.
راستش را بخواهيد ما هنوز گدايان يك لبخنديم و محتاج يك نگاه. پس اين انسان "نيازمند" زبان خاص خود را طلب مي كند در اين دنيا كه دنياي "تنگ حوصله ايست".
من در نحوه شعرخواني (در حد بضاعت اندكم ) با اعتقاد كامل سعي كرده ام به اين انسان نزديك شوم . اين كه عصر امروز زبان امروز را مي طلبد، حرف بي راهي نيست. سهراب در منظومه "صداي پاي آب" در تمامي مراحل مختلف زندگي از كودكي ، نوجواني و جواني اش گرفته تا مراحل پختگي و آنگاه كه رو به سوي روشني و تولد ديگر داشته و در پشت دانايي اردو زده از هرگونه تصنع و تظاهر دوري جسته است.
پس لطافت كار و سادگي منش دروني سهراب چنين حكم مي كرد كه مثل او باشم. ساده باشم. همراه مردم باشم. نه گامي پس و نه فرسنگها دور. نزديك نزديك به قدر يك آه.
ما تعمدا " شيوه هاي رايج و مرسوم شعرخواني را كنار گذاشته ايم و با ايمان و اعتقاد كامل قدم در راهي نرفته نهاده ايم كه لازمه زمان بود. زماني دير كه ديگر جاي نشستن بر لب جو و ديدن گذر عمر نيست، جاي رفتن ، ديدن نرسيدن است!
(هفته نامه سينما - شماره 16- 137 آذز 1373)
نامه به دوستان
سفر مرا به زمينهاي استوايي برد ،
و زير سايه آن "بانيان" سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد :
و سيع باش ، و تنها ، و سر به زير ، و سخت،
....
و نيمه راه سفر ، روي ساحل "جمنا"
نشسته بودم
و عكس "تاج محل " را در آب
نگاه مي كردم:
دوام مرمري لحظه هاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ.
ببين ، دو بال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند.
اى غم، سلام آتشين من به تو، درود قلبى من به تو، جان من فداى تو.
تو اى غم بيا و همدم هميشگى من باش. بيا كه مصاحبت تو براى من كافى است. بيا كه مىسوزم، بيا
كه بغض حلقومم را مىفشرد، بيا كه اشك تقديمت كنم، بيا كه قلب خود را در پايت مىافكنم.
اى غم، بيا كه دلم گرفته، روحم پژمرده، قلبم شكسته و كاسه صبرم لبريز شده، بيا و گرههاى مرا بگشا،
بيا و از جهان آزادم كن، بيا كه به وجودت سخت محتاجم.
اى غم، در دوران زندگىام بيشتر از هر كس مصاحبم بودهاى، بيشتر از هر كس با تو سخن گفتهام و تو
بيش از هر كس به من پاسخ مثبت دادهاى. اكنون بيا كه مىخواهم تو را براى هميشه بر قلب خود
بفشرم و در آغوشت فرو روم، بيا كه دوستى بهتر از تو سراغ ندارم، بيا كه تو مرا مىخواهى و من تو را
مىطلبم، بيا كه كشتى مواج تو در درياى دل من جا دارد، بيا كه دل من همچون آسمان به ابديت و
بىنهايت اتصال دارد و تو مىتوانى به آزادى در آن پرواز كنى.
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم
سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او يكريز پي در پي
دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را
تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاء
اى خداى بزرگ، اى ايدهآل غايى من، اى نهايت آرزوهاى بشرى، عاجزانه در مقابلت به خاك مىافتم، تو
را سجده مىكنم، مىپرستم، سپاس مىگويم، ستايش مىكنم كه فقط تو، آرى فقط تو اى خداى بزرگ
شايسته سپاس و ستايشى، محبوب بشرى، فقط تويى، گمشده من تويى. ولى افسوس كه اغلب
تظاهرات فريبنده و زودگذر دنيا را به جاى تو مىپرستم. به آنها عشق مىورزم و تو را فراموش مىكنم!
اگرچه نمىتوانم آن را هم فراموشى )بنامم( چون يك زيبايى يا يك تظاهر فريبنده نيز جلوه توست و
مسحور تجليات تو شدن نيز عشق به ذات توست.
.::ادامه مطلب::.
وصيت نامه دکتر علي شريعتي

... به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان يک مسلمان وصيت خود را نوشت. زمستان سال 1348« امروز دوشنبه سيزدهم بهمن ماه پس از يک هفته رنج بيهوده و ديدار چهره هاي بيهوده تر شخصيتهاي مدرج، گذرنامه را گرفتم و براي چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شويد که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه¬اي از تحميل مدرنيزم قرن بيستم بر گروهي که به قرن بوق تعلق دارند).
گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضي و سماوي فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در اين سفر بايد وصيت کنم.
وصيت يک معلم که از هيجده سالگي تا امروز که در سي و پنج سالگي است، جز تعليم کاري نکرده و جز رنج چيزي نيندوخته است چه خواهد بود؟ جز اين که همه قرضهايم را از اشخاص و از بانکها با نهايت سخاوت و بي دريغي، تماما واگذار ميکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب¬هايم و نوشته¬هايم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود مي¬داند، صورت ريزَش ضرورتي ندارد. ...(ادامه دارد)
منبع:www.tebyan.net





