عدالت یتیم شد
جبران خليل جبران نويسنده معروف مسيحي مي نويسد:
"علي از جهان درگذشت، در حاليكه شهيد عظمت خود شد. در حالي كه نماز ميان دو لبش بود و دلش از شوق پروردگار لبريز بود. عرب حقيقت مقام و قدر علي را نشناخت، تا از ميان همسايگان پارسي آنان، مردمي به پا خاستند و بين گوهر و سنگ ريزه را فرق گذاشتند."
• بارون كاردايفو دانشمند فرانسوي، مي نويسد:
"علي مولود حوادث نبود، بلكه حوادث را او به وجود آورده بود، اعمال او مخلوق فكر وعاطفه و مخيله خود اوست، پهلواني بود كه درعين دليري ، دلسوز و رقيق القلب، و شهسواري بود كه در هنگام رزم آرايي، زاهد از دنيا گذشته بود. به مال و منصب دنيا اعتنايي نداشت و در حقيقت ، جان خود را فدا نمود. روحي بسيار عميق داشت كه ريشه آن ناپيدا بود و در هر جا خوف الهي آن را فرا گرفته بود."
http://ghadirekhom.com
• دکتر علی شریعتی:
علی (ع)امام است. یعنی نمونه و سرمشق مطلق همهی فضائل متعالی انسانی در ابعاد گوناگون است. بنابر این علی به عنوان نمونهی عدالت نمی تواند يک ظلم را به خاطر مصلحت بپذيرد. زيرا «مصلحت آلوده می کند حقيقت را». مصلحت علي، تحمل معاويه است؛ برای آنکه بعد پيروز شود. چرا که تحمل معاويه به عنوان رهبر سياسی جامعه مجاز است. اما به عنوان کسی که میخواهد نمونه عدالت باشد، عدالتی که شکست ندارد و يک ذره ظلم و نادرستی را تحمل نمی کند. برای اين ضعف است. برای اين ضعف است چون میخواهد «اسطورهای واقعيت يافته در تاريخ» را به عالم و به آينده نشان بدهد.
رب النوع عدالت خشک و دقيقی میباشد که حتی برای مرد نسبتاً خوبی مثل عقيل برادرش قابل تحمل نيست. و نمونهی اعلای تحمل است، در جايی که تحمل نکردن خيانت است. و مظهر اعلای همهی زيبايیها و فضائلی که همواره انسان نيازمندش بوده و نداشته و علی بدين معنی امام است.
امام انسانی است از آنگونه انسانهايی که بايد باشد، اما نيست؛ و بشر همواره میخواسته است. ولی در تاريخ يک نمونه است: علی(ع)
و علی نه تنها امام است، بلکه دارای مزيتی است که در تاريخ هيچ شخصيتی واجد آن نبوده است. و آن اينکه علی يک خانواده امام است. يعنی يک خانواده اساطيري؛ خانوادهای که در آن:
پدر علی(ع) است.
مادر فاطمه(ع) است.
پسران اين خانواده حسن(ع) و حسين (ع) اند.
و دختر اين خانواده زينب(ع) است.
خط آتش
در پشت ميلههاي قفس، از سر ملال
با خط خوش نوشتم
بيتي به حسب حال:
« اول بنا نبود بسوزند عاشقان
آتش به جان شمع فتد كاين بنا نهاد»
چشمم ميان خط
بر روي لفظ «آتش» لرزيد، ايستاد
ديدم: هزار شاخة گل را كه بيگناه
در خط آتشاند.
بيدادهاي مشعلهافروز جنگ را
با خط خون خويش
بر خاك ميكشند!
يك قطره اشك سوزان
بر آتش اوفتاد فریدون مشیری
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا
شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا
گشتهست باژگونه همه رسمهای خلق زین عالم نبهره و گردون بیوفا
هر عاقلی به زاویهای مانده ممتحن هر فاضلی به داهیه ای گشته مبتلا
آنکس که گوید از ره معنی کنون همی اندر میان خلق ممیز چو من کجا
دیوانه را همی نشناسد ز هوشیار بیگانه را همی بگزیند بر آشنا
با یکدگر کنند همی کبر هر گروه آگاه نه کز آن نتوان یافت کبریا
هرگز بسوی کبر نتابد عنان خویش هرکه آیتی نخست بخواند «ز هل اتی»
با این همه که کبر نکوهیده عادتست آزاده را همی ز تواضع بود بلا
گر من نکوشمی به تواضع نبینمی از هر خسی مذلت و از هر کسی عنا
با جاهلان اگرچه به صورت برابرم فرقی بود هرآینه آخر میان ما
آمد نصیب من ز همه مردمان دو چیز از دوستان مذلت و از دشمنان جفا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حال من بد نیست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!
خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد ازاین بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم،دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
آه! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
ممنون از اظهار محبتتون-یاحق
الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز پیمانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
ازآن حضرت سؤال شد : مروت چيست؟ فرمود : حفظ دين، عزت نفس، نرمش، احسان، پرداخت حقوق و اظهار دوستي نسبت به مردم .
تحف العقول ص227
از ان حضرت سوال شد : کرم چيست فرمود : بخشش پيش از خواهش و اطعام درقحطي .
تحف العقول ص 722
http://imamhasan.info/fa/منبع
-
یاد بود سی و یکمین سالگرد ربوده شدن بزرگ مرد امام موسی صدر
سرکار خانم فاطمه صدر عاملی، نویسنده و محقق و خواهرزاده امام موسی صدر
من کوچک بودم و يک دايی داشتم که بزرگ بود. قدش بلند بود. خودش میگفت مثل مناره مسجد. دايی جون يک خصوصيتی که داشت اين بود که ما را داخل آدم حساب میکرد. به حرفمان گوش میداد و با ما حرف میزد. حرف حسابی میزد. به من میگفت: «اين بچه ها را میبينی؟ همه از يک فاميلاند اما با هم فرق دارند چون پدرانشان با هم فرق دارند چون در محيطهای مختلف بزرگ شدهاند. آدمها با هم فرق دارند. به خاطر محيط، نسل و تربيت مختلف با هم فرق دارند.»
دايی جون به ما رسيدگی میکرد؛ يعنی دقت میکرد که مساله تک تک ما چيست. علاقه ما چيست. آن موقع شرايط اين طور بود که دخترها يا در خانه درس میخواندند يا مکتب میرفتند. يکی از دوستان پدرم وقتی ديده بود من دارم امتحان میدهم که تصديق دبستان بگيرم تا بروم دبيرستان، با پدرم دعوا کرده بود که دخترهای ما نبايد بروند دبيرستان. آن موقع دايی جون لبنان بود. من برايش نامه مینوشتم و درد دل میکردم. اين را هم تعريف کردم. يک سفر که آمده بود ايران با پدرم حرف زد، گفت: «الان دوره ای نيست که آدم دختر را نفرستد درس بخواند. جريان زندگی مثل يک نهر آب است. بايد به بچهات شنا ياد بدهی، کنار بايستی و مراقب باشی که غرق نشود.»
دايی جون می گفت: «آدم ها را زود دسته بندی نکنيد و کنار نگذاريد. فلانی چون اين طوری لباس میپوشد، پس اين طوری فکر میکند چون اين طوری فکر میکند، پس حتما فلان جور است.» میگفت:«خوب است آدم خودش باشد، خودش را حفظ کند ولی بقيه را هم ببيند و بشنود.» وقتی بعدها برای درس خواندن رفته بودم آلمان، يک همشاگردی نپالی داشتم. دايی جون می گفت: «ارتباطت را با اين قطع نکن. دنيا را میتوانی با آدمهايش بشناسی.»
من جوان بودم و يک دايی داشتم که ديگر جوان نبود، اما هنوز خوب لباس میپوشيد، عطر میزد. به من میگفت خوب لباس بپوش. حجاب داشته باش ولی خوب بپوش. حتی يک مدل لباس برايم انتخاب کرده بود و آورده بود. گفت: «اين به نظرم برای تو خوب باشد.» يک لباس همان جور که او پيشنهاد کرده بود برای خودم دوختم که خوب بود. دايی به تک تک ما دقيق میشد. ما را داخل آدم حساب میکرد. ما را که يک مشت بچه بوديم و توی حياط خانه شلوغی در قم گرگم به هوا بازی میکرديم.
منبع:مجله همشهری جوان، 9/6/1387،ص 49 /http://www.imamsadr.blogfa.com
ربنا افرغ علینا صبرا.....
اللهم فک کل اسیر
اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین.........
قبول باشه.التماس دعا

